سيد صادق سجادى

445

تاريخ برمكيان ( فارسى )

خانهء او آمد كه مبادا او به معذرت آيد . چون او را نيافت از آنجا بيرون آمد و به خانهء خود رفته هنوز نياسوده بود كه خبر رسانيدند كه اينك محمد ابراهيم مىآيد . فضل از آنجا نيز از در ديگر بيرون آمده به خانهء پدر خود رفت . محمّد ابراهيم نيز مىخواست كه آنجا در عقب او برود . با او گفتند كه فضل مىگويد كه مرا محّل آن نيست كه همچو شمايى شرمندهء خدمت من شود و مرا معذرت كند . من درين نزديكيها روى خود به شما نمايم . محمّد ابراهيم عباسى چون اين بشنيد چشم پرآب كرد و گفت كه فضل را بگوئيد كه كرم و سخاوت و مكارم اخلاق بر شما ختم شد . بعد ازين اهل كرم را بشما اقتدا بايد كرد . اين بگفت و شاكر به خانه آمد . چون به خانه آمد ، شخصى منشور املاك به دست گرفته منتظر او ايستاده بود . آن را بگرفت و به درون رفت . آن مبلغ را در پيش صفّه‌اى انبار كرده ديد . خرسند و خوشدل شد و با خود گفت شكرانه الطاف و اعطاف كه او امروز در حق من بجا آورد آن است كه هر روز به در خانهء او بروم و او را سلام بكنم و خدمت او را ملتزم شوم تا او را در ميان خلق شرف و امتيازى شود ؛ و تا بزيست همچنين مىكرد . چون برامكه برافتادند البته هر روز محمّد ابراهيم به طرف خانه فضل بگذشتى و چشم پرآب كردى و فضل را دعا بكردى و بازگشتى . بعد از برافتادن ايشان هارون الرشيد وزارت به فضل ربيع دادى . روزى در مجمعى بر لفظ فضل ربيع رفت كه محمّد ابراهيم عباسى دايما به سلام فضل بن يحيى رفتى ، آخر من هم وزير بغدادم . چه شود اگر يك روز مرا هم بزرگ گرداند و به ديدن من بيايد ؟ چون اين سخن به سمع محمد ابراهيم عباسى رسيد به هاىهاى بگريست كه زهى خام طمع مردى كه اين فضل ربيع است . مگر او نمىداند كه فضل برمك مرا آنچه انواع امداد و اعانت كرده است ؛ غبن فاحش است كه اين فضل را با آن فضل مساوى كنند . چون اين سخن به فضل ربيع رسيد گفت كه درين شبهه نيست كه محمّد ابراهيم گفته است . امّا او را به جهت خاطر خليفه ذكر خير ايشان نبايد كرد . و اين سخن چون به محمّد ابراهيم رسيد گفت در سخنى كه او گفته است محقّ است ، فامّا كسى را كه اين نقش در دل باشد دم مساوات برامكه نبايد زد . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 35 ] چنين گويد ابو محمّد عبد اللّه بن لابرى مؤلف اول اين كتاب كه روزى در مجلسى كه